تبليغاتX
LOVE...LIFE...DEAD
و سرانجام عاشق در وجود معشوق می میرد...

اما در معشوق مرگ راه ندارد، پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود معشوق می گردد!!!

معشوق نیز در عاشق آشکار می گردد،

و عاشق در می یابد، که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده...!!!

این گونه است که عشق و عاشق و معشوق...

یکی می شوند زیرا...

یکی بوده اند و یکی هستند...!!!

+ نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 12:15 PM توسط AtOuSa |


وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري..

بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني...

و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره ..

احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني......

 

...چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند...

 ..نه اراده‌ی دوست نداشتن..

.نه لیاقت دوست داشته .

اگر روزي احساس كردي نبودن كسي بهتر از بودنش است ،

چشمانت را ببند و نبودنش را تصور كن.اگر چشمانت خيس شد بدان كه دوستش داري.

پس :

"هرگز رهايش نكن"

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/28ساعت 10:21 PM توسط AtOuSa |


شب ، رختخواب،دراز کشیدی مثل همیشه ، چشمت به بوم ِ روبروتِ مثلِ همیشه.
از بس نگاهش کردی احساس می کنی رویِ مقوای سفید یه عالمه نقش و نگارِ جور واجور و درهم برهم کشیده شده.
همه ی اشکال و خطوط رو با دقت بررسی کردی و براشون هزار جور قصه و غصه ساختی و به انواع و اقسام
راه های مختلف بهم رسوندیشون و مدل به مدل از هم جداشون کردی، دسته بندی کردی، اما باز آخرش قاطی شدن !
خوب بسه دیگه. حالا میری سراغ قورباغه ای که از قفسه ی کتابا آویزونه. مثل همیشه فکر می کنی
که چرا برای یه قورباغه ی دختر که پاپیون قرمز به سرش داره و دامن تنشه اسمِ پسر انتخاب کردی!!
هرچی بررسی می کنی می بینی همه ی نشونه های دختر بودن رو داره ولی اسمش پسره! سعی می کنی یه اسم دختر براش پیدا کنی ،اِممم...... نمیشه .
خوب هیچ اسمِ دختری بهش نمی اد. به تهِ چشمای سیاهش که نگاه می کنی گولشون رو می خوری باز اسم پسر براش می ذاری! شایدم اگه قورباغت پسر بود می تونستی اسم دختر روش بذاری.
چشماش دو تا گردالوی پلاستیکی ِ سیاهِ اما خیلی راحت گولت میزنه ، خیلی راحت توی دو تا توپِ پلاستیکی واسه ی خودت
یه دنیای خوب می سازی و تصمیم می گیری دوسش داشته باشی؛مثل همیشه
.
.
.
اولین باری که توی چشمای یکی زندگی کردی کی بود؟ چشما چه رنگی بودن؟
یادت نیست؟ نه!باورم نمی شه اولین چشمای زندگیت رو فراموش کرده باشی.
آها!! یادت اومد؟! خوش رنگ بود مگه نه؟
درست رنگ تمامِ رویاهای قشنگ ودست نیافتنی. وقتی پلک می زد یادته؟ انگار از تمام لذتهای دنیا محرومت می کردن.
مزه چی؟ یادته؟ شیرین مثل عسل. وقتی حرف می زد؟ اونم خوش مزه بود؛ به لباش که نگاه می کردی ، کلمه هایی که از بین دو تا لب میومد بیرنو با گوشات می خوردی ؛ اونقدر خوش مزه بود که رنگ لبا رو فراموش می کردی
اون چشما چی؟ چشمای تو رو می دیدن؟ رنگشون یادشونه ؟
با رنگ نگاهت برق می زدن یا با رنگ لبات ؟ نمی دونی؟؟
خوب حق داری هیچ کس نمی دونه. شاید اونم ندونه که تو به چی فکر می کردی طعم ِ حرفا یا مزه ی لبا؟ شایدم هر دو ؟ ولی توفقط تو می دونی که کدوم چند تا از این چشما توی نگاهت تکرار شدن؟
یک؟ دو ؟ هفت تا ؟! صد تا ؟؟!! خودت خوب می دونی که عددِ واقعی وجود نداره .
بعد از اولین نگاه، دیگه نگاه های چشمای مختلف رو با هم قاطی می کردی ؛
هیچ کدوم برات طعم و رنگ خاصی نداشتن و مطمئن بودی که اولی هم مثل بقیه ی نگاه ها بوده
و فقط این شانس رو داشته که اولین باشه
.
.
.
یادت می افته که تو چشمای یه قورباغه ی پارچه ای که همیشه می خنده ذل زدی ؛ خسته می شی...
اِ بازم که مثل همیشه گوله های گردِ خیس از بین پلکات راه افتادن! چی؟ همه ی صورتت خیس شده ؟
دوباره دلت واسه ی خودت سوخته ؟ نه! بی خیال بابا! .....
آها یه پیشنهاد دارم برات پاشو اولین آینه ی دم ِ دستت رو بردار، یادت باشه لامپ رو روشن کنی ، حالا سرِ جات دراز بکش
آینه رو بیار جلوی چشمات ؛ خوب تو چشمای خودت نگاه کن. چی می بینی؟ خیلی خوب و با دقت
نگاه کن . دیدی ؟ چی؟!!
نگو غم و غصه که می زنمت! خوب؟
دو تا دایره ی شیشه ای که برق می زنن. رنگ چشمات قشنگ ترین رنگ های دنیاست، خوش مزه ترین نگاه نگاه ِ خودته. بزرگترین و شاد ترین دنیا هاست.
توی دنیای چشمات یه عالمه موجود دوست داشتنی زندگی می کنن که خودت خبر نداری.
خودت هم جزو یکی از اونا باش. تو دنیا ی چشمای خودت زندگی رو خوب و رویایی بساز .
چشمای موجودات مهربون رو دوست داشته باش اما ازشون دنیا نساز و بذار یه دنیا از زندگی ِ چشمای ِ تو زندگی بگیرن.به من اطمینان داشته باش !موفق می شی.
این جوری دیگه هر شب و هر شب این قصه ها و غصه ها برات تکرار نمی شن و می تونی آروم ومطمئن بخوابی و صبح با خیال راحت به اونایی که نمی دونن چرا شبا دیر خوابت می بره ،
بگی: دیشب خوابم برد نه مثل همیشه...!!!
 
                                 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 5:36 PM توسط AtOuSa |


در باغ تیمارستان جوانی رنگ پریده اما زیباروی و اعجاب برانگیز دیدم.

روی نیمکت در کنار او نشستم و پرسیدم:

چرا اینجا هستی؟

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: این یک سوال نا به جا و ناشایست است اما پاسخ آنرا می دهم.

پدرم از من خواست تا مانند او باشم!

عمویم نیز چنین خواست!

مادرم هم می خواست مانند پدر پر آوازه اش باشم!

خواهرم دوست داشت مانند همسرش دریانورد باشم!

برادرم می پنداشت باید مانند او قهرمان ورزش باشم!

معلمان نیز بر همین منوال;

از دکترای فلسفه تا استاد موسیقی و منطق،

هر یک از آنان می خواستند تصویری از چهره آنها در آینه باشم!

بدین سبب به اینجا امدم زیرا این مکان را جایی امن یافتم.

اینجا لااقل می توانم خود باشم و لاغیر.

ناگهان به من رو کرد و پرسید: حال به من بگو، آیا نصیحت دیگران و خواسته آنان برای به کمال رسیدن تو باعث شد

تا یه اینجا کشیده شوی؟

گفتم: نه من تنها یک زائرم!

گفت: پس تو یکی از کسانی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنی!!!

                                                                                                                                         "جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:6 PM توسط AtOuSa |


 

برای خریدن عشق هر کس هر چی داشت آورد

دیوانه هیچ نداشت و گریست!!!

گفتن چون هیچ ندارد می گرید..........

اما هیچ کس ندانست که قیمت عشق اشک است.!.!.!....

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود...
اونکه تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود...

کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود...
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود...

مادربزرگ قصه ها شو بالای تاقچه جا می گذاشت...
یک عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می گذاشت...

قصه های قدیمی رو یک جور تازه می نوشت...
آدم و حوا رو دوباره می گذاشت برن توی بهشت...

زندگی زد ؛آدم رقصید

آدم رقصید ؛ زندگی عرق کرد

زندگی عرق کرد ؛ آدم چایید

آدم چایید ؛ زندگی تب کرد

زندگی تب کرد ؛ آدم لرزید

آدم لرزید ؛ زندگی ترک برداشت

زندگی ترک برداشت ؛هیچ کس درد آدم را نفهمید......

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/07/01ساعت 1:26 PM توسط AtOuSa |


با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود.

 بديش اينه که مي دونم تو هستي.

 کاش نبودي!

مثل هزاران چيز ديگر که توي اين دنيا نيست ولي آدم ها باز الکي دنبالشون مي گردند.

نمي دانم.....

شايد بشه اسمش را گذاشت دلخوشي.

دلخوشي من هم اين است که ميدانم هستي...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/28ساعت 8:40 PM توسط AtOuSa |


خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...

به كسي توجه نمي كنه…..

از كسي خجالت نمي كشه ...

مي باره و مي باره و ...

 اينقدر مي باره تا آبي شه ...

 ‌آفتابي شه ...!!!

 کاش مي شد مثل آسمون بود ...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...

 بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/21ساعت 4:6 PM توسط AtOuSa |


براش بنويس دوستت دارم

 آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن

ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست .

گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره

ولي تو بنويس .....

+ نوشته شده در دوشنبه 1387/06/18ساعت 2:45 PM توسط AtOuSa |


کسي رو که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي

قبل از اینکه خوب نگاهش کني

قبل از اینکه  تمام حرفهات رو  بهش بگويي

قبل از اینکه همه لبخندهايت را بهش نشون بدهي

مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيره و دور مي شه

فکر مي کردي ميتوني تا آخرين روزي که زمين به دور خودش مي چرخه

و خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش باشي...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/14ساعت 9:23 PM توسط AtOuSa |


                                                                                                                                                                                                    نه!نرو!صبر کن قرارمون اين نبود

بايد سکه بيندازيم

 اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم

اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....

صبر کن سکه بيندازيم

اگر دوستت نداشتم.....اون وقت برو


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/13ساعت 7:43 PM توسط AtOuSa |


هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه :

 او دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم ندارد ...

                                                

 منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه:

 "اين دنيـــــــــــــــــــــــــــای منه"

 

 


ما همیشه کسانی را که به فکرما هستن به گريه می اندازيم

 گريه می کنيم برای کسانی که به فکرما نيستن

و به فکر کسانی هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن

                                 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت 2:57 PM توسط AtOuSa |


چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/06ساعت 3:0 PM توسط AtOuSa |


زندگی هنر نقاشی کردن بدون پاک کنه

همیشه طوری زندگی کن که حسرت داشتنه یه پاک کن نخوری

 

زندگی مثل ایستادن روی یه پل قدیمیه!!!

یه این فکر نکن که اگه تنها ازش بگذری دیر تر خراب میشه

به این قکر کن که اگه افتادی یکی هست که دستتو بگیره..!!!

 

هر وقت در زندگی رسیدی به جایی که یه در بزرگ با یه قفل گنده داره.....

اصلا نترس!

چون اگه قرار بود باز نشه به جای در دیوار می ذاشتن...!!!!

نابينا به ماه گفت : دوستت دارم .

ماه گفت : چه طوري ؟ تو که نمي بيني .

نابينا گفت : چون نمي بينمت دوستت دارم .

ماه گفت : چرا ؟ 

نابينا گفت : اگر مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم ولي حالا که نمي بينمت عاشق خودت هستم.

(با تشکر از آقا معین گل)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/29ساعت 5:10 PM توسط AtOuSa |


 

دستایی رو پیدا کن که در ضعیف ترین حالتت نگهت دارن...

چشمایی که در زشت ترین حالتت نگاهت کنن...

قلبی رو که وقتی توی بدترین حالت هستی دوست داشته باشه...

اگه تونستی اینارو پیدا کنی بدون که عشق رو پیدا کردی...!!!

دوست داشتن یه نفر دیوونگیه...

دوست داشته شدن توسط یه نفر یک هدیه است...

دوست داشتن کسی که دوست داره وظیفست...

اما دوست داشته شدن توسط کسی که دوسش داری زندگیه!

وقتی تنهاییم دنبال یه دوست می گردیم...

وقتی پیداش کردیم دنبال عیب هاش می گردیم...

وقتی از دستش دادیم دنبال خاطره هاش می گردیم...

و باز تنهاییم...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/24ساعت 10:31 PM توسط AtOuSa |


مي دوني اولين بوسه جهان چگونه کشف شد؟

در زمان هاي بسيار قديم زن و مردي پينه دوز يک روز به هنگام کار بوسه را کشف کردند.

مرد دستهايش به کار بود، تکه نخي را با دندان کند، به زنش گفت بيا اين را از لب من بردار و بينداز.

زن هم دست هايش به سوزن و وصله بود.

اومد که نخ را از لب هاي مرد بردارد، ديد دستش بند است، گفت چکار کنم؟

ناچار با لب برداشت. شيرين بود. ادامه دادند.

         

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت 6:24 PM توسط AtOuSa |