رنگ عشق به اين خيابون نزده،
خيلي وقته، دلي پرپر نشده
دل آسمون سبکتر نشده
خيلي وقته که دلم براي تو تنگ شده، قلبم از دوري تو خيلي دلتنگ شده،
بعد تو هيچ چيز دوست داشتني نيست
بغض غصه از دلم رفتني نيست
حرف عشق تو رو من با کي بگم همه حرفا که نيست گفتني
![]()

اون كه بود تو بودى اون كه تو قلبه تو نبود من بودم،
يكى داشت يكى نداشت،
اونكه داشت تو بودى اونكه جز تو كسى رو نداشت من بودم،
يكى خواست يكى نخواست
اونكه خواست تو بودى اونكه نخواست از تو جدا شه من بودم.

کی دوستت داره؟
هیچ کس
کی برات می میره؟
هیچ کس
کی دیوونته؟
هیچ کس
کی عاشق چشماته؟
هیچ کس
می دونی من کیم؟
هیچ کس




.*""* . *"".
* DUSET *
*
*
"*. DARAM .*"
*
سکوتم صداي تو، هوايم هواي تو، دلتنگم براي تو، زندگيم فداي تو.
وقتی که می رفت
نمی فهمیدم هستی وجودم در نیمه ی گم شده ام جا مانده...

حتی اگر به پرستیدن منجر گردد.
دو دل باخته چیزهایی را در آغوش می کشند،
بیش از آن یکدیگر را در آغوش کشند.
بی شک عشق در یک جا جمع نمی شود.
عشق، کلمه ای است از نور
دستانی از نور آن را بر برگی از نور نوشت...

اما در معشوق مرگ راه ندارد، پس عاشق در معشوق متولد می شود و خود معشوق می گردد!!!
معشوق نیز در عاشق آشکار می گردد،
و عاشق در می یابد، که معشوق خودش بوده و عاشق حقیقی، همان معشوق بوده...!!!
این گونه است که عشق و عاشق و معشوق...
یکی می شوند زیرا...
یکی بوده اند و یکی هستند...!!!

وقتي سرت رو رو شونه هاي کسي ميگذاري که دوستش داري..
بزرگترين آرامش دنيا رو تو خودت احساس ميکني...
و وقتي کسي که دوستش داري سرش رو رو شانه هات ميذاره ..
احساس مي کني قوي ترين موجود جهاني......

...چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند...
..نه ارادهی دوست نداشتن..
.نه لیاقت دوست داشته .

اگر روزي احساس كردي نبودن كسي بهتر از بودنش است ،
چشمانت را ببند و نبودنش را تصور كن.اگر چشمانت خيس شد بدان كه دوستش داري.
پس :
"هرگز رهايش نكن"

روی نیمکت در کنار او نشستم و پرسیدم:
چرا اینجا هستی؟
با تعجب به من نگاه کرد و گفت: این یک سوال نا به جا و ناشایست است اما پاسخ آنرا می دهم.
پدرم از من خواست تا مانند او باشم!
عمویم نیز چنین خواست!
مادرم هم می خواست مانند پدر پر آوازه اش باشم!
خواهرم دوست داشت مانند همسرش دریانورد باشم!
برادرم می پنداشت باید مانند او قهرمان ورزش باشم!
معلمان نیز بر همین منوال;
از دکترای فلسفه تا استاد موسیقی و منطق،
هر یک از آنان می خواستند تصویری از چهره آنها در آینه باشم!
بدین سبب به اینجا امدم زیرا این مکان را جایی امن یافتم.
اینجا لااقل می توانم خود باشم و لاغیر.
ناگهان به من رو کرد و پرسید: حال به من بگو، آیا نصیحت دیگران و خواسته آنان برای به کمال رسیدن تو باعث شد
تا یه اینجا کشیده شوی؟
گفتم: نه من تنها یک زائرم!
گفت: پس تو یکی از کسانی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنی!!!
"جبران خلیل جبران"

برای خریدن عشق هر کس هر چی داشت آورد
دیوانه هیچ نداشت و گریست!!!
گفتن چون هیچ ندارد می گرید..........
اما هیچ کس ندانست که قیمت عشق اشک است.!.!.!....

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود...
اونکه تو قصه مونده بود از اون یکی جدا نبود...
کاش توی قصه های شب برق ستاره کم نبود...
تو قصه جن و پری دلهره دم به دم نبود...
مادربزرگ قصه ها شو بالای تاقچه جا می گذاشت...
یک عاشق تازه نفس تو شهر قصه پا می گذاشت...
قصه های قدیمی رو یک جور تازه می نوشت...
آدم و حوا رو دوباره می گذاشت برن توی بهشت...

زندگی زد ؛آدم رقصید
آدم رقصید ؛ زندگی عرق کرد
زندگی عرق کرد ؛ آدم چایید
آدم چایید ؛ زندگی تب کرد
زندگی تب کرد ؛ آدم لرزید
آدم لرزید ؛ زندگی ترک برداشت
زندگی ترک برداشت ؛هیچ کس درد آدم را نفهمید......

با اينکه نديدمت دلم هر روز برايت تنگ مي شود.
بديش اينه که مي دونم تو هستي.
کاش نبودي!
مثل هزاران چيز ديگر که توي اين دنيا نيست ولي آدم ها باز الکي دنبالشون مي گردند.
نمي دانم.....
شايد بشه اسمش را گذاشت دلخوشي.
دلخوشي من هم اين است که ميدانم هستي...!!!

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...
به كسي توجه نمي كنه…..
از كسي خجالت نمي كشه ...
مي باره و مي باره و ...
اينقدر مي باره تا آبي شه ...
آفتابي شه ...!!!
کاش مي شد مثل آسمون بود ...
كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شي ...
بعدش هم انگار نه انگار كه بارشي بوده ...

آخه مي دوني آدما گاهي اوقات خيلي زود حرفاشونو از ياد مي برن
ولي يه نوشته , به اين سادگيا پاک شدني نيست .
گرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده تره
ولي تو بنويس .....

کسي رو که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي
قبل از اینکه خوب نگاهش کني
قبل از اینکه تمام حرفهات رو بهش بگويي
قبل از اینکه همه لبخندهايت را بهش نشون بدهي
مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيره و دور مي شه
فکر مي کردي ميتوني تا آخرين روزي که زمين به دور خودش مي چرخه
و خورشيد از پشت کوهها سرک مي کشد در کنارش باشي...!!!

بايد سکه بيندازيم
اگر شير آمد:ترديد نکن که دوستت دارم
اگر خط آمد:مطمئن باش دوستدارت هستم .....
صبر کن سکه بيندازيم
اگر دوستت نداشتم.....اون وقت برو

هرگز حسرتي در هيچ کجاي دنيا اين چنين يکجا جمع نمي شود که در همين سه واژه کوتاه :
او دوســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــتم ندارد ...

منتظر كسي باش كه اگه حتي در ساده ترين لباس بودي، حاضر باشه تو رو به همه دنيا نشون بده وبگه كه:
"اين دنيـــــــــــــــــــــــــــای منه"

ما همیشه کسانی را که به فکرما هستن به گريه می اندازيم
گريه می کنيم برای کسانی که به فکرما نيستن
و به فکر کسانی هستيم که هيچوقت برامون گريه نمی کنن
چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه های پيانو .
صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .
روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های موسيقی خلاصه می شد .
هيچ کس اونو نمی ديد .
همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم می زد .
غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد .
چشمش بسته بود و می زد .
صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقی کرد .
يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .
چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد .
سعی کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمی تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .
سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون می زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولی اثری از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی دکمه های پيانو .
چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوی سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسيقی پر می کرد .
شب های متوالی همين طور گذشت .
هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو برای اون بزنه .
ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .
ولی اين براش مهم نبود .
از شادی دختر لذت می برد .
و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .
اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط می شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .
سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .
دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه .
ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه می کرد .
نمی تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک های دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسی که نمی شناخت
يه حس زير پوستی داغ
تنشو می سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسی که نمی شناخت .
ولی شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه می کرد .
ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
...
يک ماه ازش بی خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .
چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت .
و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... برای هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون می داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .
بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد که خودشو نگه داره .
دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ريخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون
و برای خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد .
نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .
سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط برای اون
مثل هميشه
فقط برای اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد
نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه می چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته نگهشون داره
دختر می خنديد
پسر می خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد
آروم و بی صدا
پشت نت های شاد موسيقی
بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .



