تبليغاتX
LOVE...LIFE...DEAD
شب ، رختخواب،دراز کشیدی مثل همیشه ، چشمت به بوم ِ روبروتِ مثلِ همیشه.
از بس نگاهش کردی احساس می کنی رویِ مقوای سفید یه عالمه نقش و نگارِ جور واجور و درهم برهم کشیده شده.
همه ی اشکال و خطوط رو با دقت بررسی کردی و براشون هزار جور قصه و غصه ساختی و به انواع و اقسام
راه های مختلف بهم رسوندیشون و مدل به مدل از هم جداشون کردی، دسته بندی کردی، اما باز آخرش قاطی شدن !
خوب بسه دیگه. حالا میری سراغ قورباغه ای که از قفسه ی کتابا آویزونه. مثل همیشه فکر می کنی
که چرا برای یه قورباغه ی دختر که پاپیون قرمز به سرش داره و دامن تنشه اسمِ پسر انتخاب کردی!!
هرچی بررسی می کنی می بینی همه ی نشونه های دختر بودن رو داره ولی اسمش پسره! سعی می کنی یه اسم دختر براش پیدا کنی ،اِممم...... نمیشه .
خوب هیچ اسمِ دختری بهش نمی اد. به تهِ چشمای سیاهش که نگاه می کنی گولشون رو می خوری باز اسم پسر براش می ذاری! شایدم اگه قورباغت پسر بود می تونستی اسم دختر روش بذاری.
چشماش دو تا گردالوی پلاستیکی ِ سیاهِ اما خیلی راحت گولت میزنه ، خیلی راحت توی دو تا توپِ پلاستیکی واسه ی خودت
یه دنیای خوب می سازی و تصمیم می گیری دوسش داشته باشی؛مثل همیشه
.
.
.
اولین باری که توی چشمای یکی زندگی کردی کی بود؟ چشما چه رنگی بودن؟
یادت نیست؟ نه!باورم نمی شه اولین چشمای زندگیت رو فراموش کرده باشی.
آها!! یادت اومد؟! خوش رنگ بود مگه نه؟
درست رنگ تمامِ رویاهای قشنگ ودست نیافتنی. وقتی پلک می زد یادته؟ انگار از تمام لذتهای دنیا محرومت می کردن.
مزه چی؟ یادته؟ شیرین مثل عسل. وقتی حرف می زد؟ اونم خوش مزه بود؛ به لباش که نگاه می کردی ، کلمه هایی که از بین دو تا لب میومد بیرنو با گوشات می خوردی ؛ اونقدر خوش مزه بود که رنگ لبا رو فراموش می کردی
اون چشما چی؟ چشمای تو رو می دیدن؟ رنگشون یادشونه ؟
با رنگ نگاهت برق می زدن یا با رنگ لبات ؟ نمی دونی؟؟
خوب حق داری هیچ کس نمی دونه. شاید اونم ندونه که تو به چی فکر می کردی طعم ِ حرفا یا مزه ی لبا؟ شایدم هر دو ؟ ولی توفقط تو می دونی که کدوم چند تا از این چشما توی نگاهت تکرار شدن؟
یک؟ دو ؟ هفت تا ؟! صد تا ؟؟!! خودت خوب می دونی که عددِ واقعی وجود نداره .
بعد از اولین نگاه، دیگه نگاه های چشمای مختلف رو با هم قاطی می کردی ؛
هیچ کدوم برات طعم و رنگ خاصی نداشتن و مطمئن بودی که اولی هم مثل بقیه ی نگاه ها بوده
و فقط این شانس رو داشته که اولین باشه
.
.
.
یادت می افته که تو چشمای یه قورباغه ی پارچه ای که همیشه می خنده ذل زدی ؛ خسته می شی...
اِ بازم که مثل همیشه گوله های گردِ خیس از بین پلکات راه افتادن! چی؟ همه ی صورتت خیس شده ؟
دوباره دلت واسه ی خودت سوخته ؟ نه! بی خیال بابا! .....
آها یه پیشنهاد دارم برات پاشو اولین آینه ی دم ِ دستت رو بردار، یادت باشه لامپ رو روشن کنی ، حالا سرِ جات دراز بکش
آینه رو بیار جلوی چشمات ؛ خوب تو چشمای خودت نگاه کن. چی می بینی؟ خیلی خوب و با دقت
نگاه کن . دیدی ؟ چی؟!!
نگو غم و غصه که می زنمت! خوب؟
دو تا دایره ی شیشه ای که برق می زنن. رنگ چشمات قشنگ ترین رنگ های دنیاست، خوش مزه ترین نگاه نگاه ِ خودته. بزرگترین و شاد ترین دنیا هاست.
توی دنیای چشمات یه عالمه موجود دوست داشتنی زندگی می کنن که خودت خبر نداری.
خودت هم جزو یکی از اونا باش. تو دنیا ی چشمای خودت زندگی رو خوب و رویایی بساز .
چشمای موجودات مهربون رو دوست داشته باش اما ازشون دنیا نساز و بذار یه دنیا از زندگی ِ چشمای ِ تو زندگی بگیرن.به من اطمینان داشته باش !موفق می شی.
این جوری دیگه هر شب و هر شب این قصه ها و غصه ها برات تکرار نمی شن و می تونی آروم ومطمئن بخوابی و صبح با خیال راحت به اونایی که نمی دونن چرا شبا دیر خوابت می بره ،
بگی: دیشب خوابم برد نه مثل همیشه...!!!
 
                                 
+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/07/25ساعت 5:36 PM توسط AtOuSa |