تبليغاتX
LOVE...LIFE...DEAD - دیوانه
در باغ تیمارستان جوانی رنگ پریده اما زیباروی و اعجاب برانگیز دیدم.

روی نیمکت در کنار او نشستم و پرسیدم:

چرا اینجا هستی؟

با تعجب به من نگاه کرد و گفت: این یک سوال نا به جا و ناشایست است اما پاسخ آنرا می دهم.

پدرم از من خواست تا مانند او باشم!

عمویم نیز چنین خواست!

مادرم هم می خواست مانند پدر پر آوازه اش باشم!

خواهرم دوست داشت مانند همسرش دریانورد باشم!

برادرم می پنداشت باید مانند او قهرمان ورزش باشم!

معلمان نیز بر همین منوال;

از دکترای فلسفه تا استاد موسیقی و منطق،

هر یک از آنان می خواستند تصویری از چهره آنها در آینه باشم!

بدین سبب به اینجا امدم زیرا این مکان را جایی امن یافتم.

اینجا لااقل می توانم خود باشم و لاغیر.

ناگهان به من رو کرد و پرسید: حال به من بگو، آیا نصیحت دیگران و خواسته آنان برای به کمال رسیدن تو باعث شد

تا یه اینجا کشیده شوی؟

گفتم: نه من تنها یک زائرم!

گفت: پس تو یکی از کسانی هستی که در تیمارستان آن طرف دیوار زندگی می کنی!!!

                                                                                                                                         "جبران خلیل جبران"

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/10ساعت 12:6 PM توسط AtOuSa |